یه هفته ی گذشته رو به معنی واقعی زندگی کوالایی داشتم .ینی فقط رفتم دانشگاه و اومدم خونه خوابیدم .چه کوالای فرهیخته ایم من ،دانشگاه هم میرم1)نمایشگاه کتاب مث همیشه عالی .بسی کتاب خریدیم و تخلیه ی روحی شدیم .باشد که وقت کنیم و مطالعشون کنیم .
2)میگم فقط خوابیدم راست میگما.روزی یه وعده غذا میخوردم و قبل و بعد از اون وعده هم خواب بودم.فقط پا میشدم با لعن و نفرین به خودم میرفتم سر کلاسام و
خیلیییی کیف میده یه اتفاقیو همش توی ذهنت تصور کنی و پیش خودت بگی عمرا بشه .بعد یه روز یهو همون اتفاق بیفته. حالا این میتونه یه اتفاق کوچولو باشه یا یه چیز بزرگ. برای من تا حالا 2-3تا از این کوچولوها پیش اومده که اون لحظه ذوق مرگ شدم .امروز این لحظه از اون وقتاس که توی دلم آتیش بازیه و فشفشه روشنهخدا این حسای خوب ریزه میزه رو نصیب همه بکنه
همین چند روز پیش بود که داشتم از ناامیدی و افسر
برچسب: امروز, نویسنده: ایلیا اکبریپور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 19:06
از یه هفته ی پیش صبح روز اون امتحان غول اعظم دل درد و دل پیچه و اهم اهمی گرفتم که تا الان کماکان ادامه داره .یکم خوب شد باز برگشت.هی خفیف شدا ولی امروز که شر اخرین امتحان از سرم کم شد و میخواستم شادی کنم برا خودم انقدر حالم بده که نگو.شکمم سفت شده و درد میکنه.این درمانای خانگی هم فایده نداره.گفتم شاید از استرس باشه ولی الان که استرس ندارم چی؟!
فردا صبح با مادر جان باید راهی بیمارستان ب
برچسب: نویسنده: ایلیا اکبریپور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 19:06
برچسب: عجیب, نویسنده: ایلیا اکبریپور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 19:06
میدونی حس خوب ینی چی؟
ینی وقتی ساعت 2شب نشستی داری شام میخوری و به زندگیت غر میزنی ،تو دلت بگی خدا حالا اینا رو که نمیشه کاریش کرد ولی میشه بارون بیاد الان؟
بعد وقتی داری سفرتو اروم اروم جمع میکنی که سر و صدا نشه یهووو صدای آسمون غرمبه(قرمبه؟)بیاد.
بعد تو چشات قلب قلبی بشه
کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم
مثلا میگفتم خدایا بی شوهری بیداد میکنه...یهو یه چیزی شترق از آسمون میفتاد وسط سفرم
دو د
دیشب که رعد و برقا تا وقتی افتاب بزنه ادامه داشت.منم کنار سفره خوابم برددیگه ساعت 5بود پاشدم سفره رو جمع کردم مسواک زدم مث ادم خوابیدم.دو ساعت بعدشم پاشدم رفتم دانش بجویم.سر کلاس اولم هم چرت مرغوب زدم همش تا 3کلاس داشتم.دیدیم از امفی تئاتر دانشگاه صدای دست و هورا میاد.رفتیم ببینیم چیه.بعلهههه جی بهتر از این .درباره ی ازدواج بود.با دوتا دوستام نشستیم کلی خندیدیم.نمیرفتیم معمولا این جشنای دانشگاهو.
یه هفته ی گذشته رو به معنی واقعی زندگی کوالایی داشتم .ینی فقط رفتم دانشگاه و اومدم خونه خوابیدم .چه کوالای فرهیخته ایم من ،دانشگاه هم میرم1)نمایشگاه کتاب مث همیشه عالی .بسی کتاب خریدیم و تخلیه ی روحی شدیم .باشد که وقت کنیم و مطالعشون کنیم .
2)میگم فقط خوابیدم راست میگما.روزی یه وعده غذا میخوردم و قبل و بعد از اون وعده هم خواب بودم.فقط پا میشدم با لعن و نفرین به خودم میرفتم سر کلاسام و با احساس عذا
خیلیییی کیف میده یه اتفاقیو همش توی ذهنت تصور کنی و پیش خودت بگی عمرا بشه .بعد یه روز یهو همون اتفاق بیفته. حالا این میتونه یه اتفاق کوچولو باشه یا یه چیز بزرگ. برای من تا حالا 2-3تا از این کوچولوها پیش اومده که اون لحظه ذوق مرگ شدم .امروز این لحظه از اون وقتاس که توی دلم آتیش بازیه و فشفشه روشنهخدا این حسای خوب ریزه میزه رو نصیب همه بکنه
همین چند روز پیش بود که داشتم از ناامیدی و افسردگی دق میکرد
برچسب: امروز, نویسنده: ایلیا اکبریپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:04
انقد خستم انقد خستماااا که میخوام خودمو بزنم به در و دیوار منفجر شمپدرم دراومد این یه ماه.جلو افتادن امتحانا اونم یهوووویی که اصلنم سابقه نداشته این اتقاق.تمام برنامه هام ریخت به هم.امتحانارو هم خوب ندادم.حالم خرابه
اگه هررر درسیو بیفتم 6ترمه میشم نمیتونم علوم پایه بدم شهریور.این ترم خیلییی بد بود.خیلی سخت بود.وقتشم خیلی کم بود.فقط میخوام زودتر بگذره.با دل خوش بگذره.با پاسی بگذره.
یکی از اساتید گ
برچسب: کمکم, نویسنده: ایلیا اکبریپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:04
از یه هفته ی پیش صبح روز اون امتحان غول اعظم دل درد و دل پیچه و اهم اهمی گرفتم که تا الان کماکان ادامه داره .یکم خوب شد باز برگشت.هی خفیف شدا ولی امروز که شر اخرین امتحان از سرم کم شد و میخواستم شادی کنم برا خودم انقدر حالم بده که نگو.شکمم سفت شده و درد میکنه.این درمانای خانگی هم فایده نداره.گفتم شاید از استرس باشه ولی الان که استرس ندارم چی؟!
فردا صبح با مادر جان باید راهی بیمارستان بشم ببینم چی
برچسب: نویسنده: ایلیا اکبریپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:04